زائرین قبر من این شـام عـبرتخانـه اسـت مدفنم آباد و قصر دشـمنم ویـرانه اسـت دخترى بودم سه سـاله دستــگیر و بی پـدر مرغ بی بـال و پرى را این قفس کاشانه است
داشتم من بسترى از خاک و بالینى ز خـشت همچو مرغى کو بسا محروم از آب و دانه است تکیه میزد او به تخت سلطنت با کبر و وجـد این تکبر ظالمـان را عـادت روزانـه اسـت بر تن رنجور مـن شد کهنـه پیراهـن کـفن پر شکسته بلبلى را ایـن خــرابه لانه است محو شد آثـار او تـابنـده شـد آثـار مـن